باز باران ! نه نگویید با ترانه ! می سرایم این ترانه جور دیگر :
باز باران بی ترانه / دانه دانه میخورد بر بام خانه / یادم آید روز باران ... پا به پای بغض سنگین؛ تلخ و غمگین / دل شکسته؛اشک ریزان عاشقی سر خورده بودم / میدریدم قلب خود را / دور میگشتی تو از من / با دو چشم خیس و گریان / میشنیدم از دل خود / این نوای کودکانه ؛ پر بهانه / زود بر گردی به خانه . یادت آید ؟ هستی من ! آن دل تو جار میزد این ترانه / باز باران ، باز


من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل می کنی مجبور میشی
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
خودم گفتم که تلخه روزگارت
من و بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مـرد و راه بغض و سد کرد
به خاطر خودت دستاتو رد کرد
منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
می خوام یادم بره، دست خودم نیست
با چشم تر اگه تو مه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده ای رو به نهال گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و نهال زير لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك نهال از راه چه میداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذّت جستجو را نخواهد يافت و نشنيد كه نهال گفت: امّا من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد ديد جز آن كه بايد. مسافر رفت و كوله اش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت، رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، امّا غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسيد. جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه اش نشست تا لختی بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. امّا درخت او را می شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله ات چه داری، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومند، شرمنده ام، كوله ام خالی است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هيچ چيز نداری، همه چيز داری. امّا آن روز كه می رفتی، در كوله ات همه چيز داشتی، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست. قدری از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته ای، اين همه يافتی! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتی و من در خودم؛ و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جاده هاست
تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام
چشمامو سرزنش نکن، از پسشون برنمیام
پیر شدم تو این قفس، یکم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده
فکر نمی کردم بذاری زار و زمینگیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود
دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه
پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خودپسند من قله ی خوشبختی کجاست


دل تو مثل دلم اين همه دل تنگ که نيست
به خدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نيست
همه حرفات پر کذب و پر نيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ که نيست
تنم اين جاست , همه فکر و خيالم پيش تو
تو که آرومي آخه ,در دل تو جنگ که نيست
وقتي رفتي , واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشقو شناختن , کار هر سنگ که نيست

تو که نیستی غم غربت با منه
همیشه یه دنیا حسرت با منه
تو که نیستی روزا با شب یکی اَن
هر دوشون تاریکن و تاریکی اَن
با تو ماهو همه جا می بینم
حتی خورشیدو شبا می بینم
بی تو این دنیا که تو چنگ منه
دیگه چنگی به دلم نمی زنه
می دونستی پیش تو گیره دلم
می دونستی بری می میره دلم
ای دل صاب مرده
باز تو رو خواب برده
پاشو از خواب و ببین
دنیاتو آب برده
ای دل صاب مرده
باز تو رو خواب برده
پاشو از خواب و ببین
دنیاتو آب برده
دارم از این همه گریه آب میشم
رو سر دنیا دارم خراب می شم
خیلی مأیوسه دلم یه کاری کن
داره می پوسه دلم یه کاری کن
غم و غصه شده حقِّ دل من
به همینا مستحقه دل من
دلی که بی تو بتونه دل باشه
به خدا بهتره زیر گِل باشه
می دونستی پیش تو گیره دلم
(آی) می دونستی بری می میره دلم

به دلیل شروع امتحانات وبلاگ تا پایان امتحانات پستی نخواهد داشت.
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: میآید، من تنها گوشی هستم كه غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام كه دردهایش را در خود نگه میدارد و سر انجام گنجشك روی شاخهای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی كسیام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه میخواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنیام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریههایش ملكوت خدا را پر كرد...

آهای همیشه و هنوزو قلبم
خبر داری داره میسوزه قلبم
یه بار شده سراغمو بگیری
سراغ درد و داغمو بگیری
جای اینکه تشنه ی خونم باشی
یه بار شده دل نگرونم باشی
اما با این همه نامهربونی
کاشکی بفهمی که عزیز جونی
یار قشنگ دلم، بیا که تنگه دلم
تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم
من از تو بیخبرم تو از همه دنیا
نمی دونی بی تو پر از غمه دنیا
خنده رو از روی لبم گرفتی
عشقمو خیلی دسته کم گرفتی
حیف نبود، به جای حق شناسی
این همه بی وفایی، ناسپاسی
خوب میدونم غریبه ای با دلم
از تو یه دنیا فاصله ست تا دلم
اما بازم میخوام که برگردی و
تموم کنی این همه نامردیو

فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدندخسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:بياييد يک بازي کنيم مثلآ قايم باشک.همه از اين پيشنهاد شاد شدند و
ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم ، منچشم مي گذارم.و از آنجايي که هيچ
کس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ...يک...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کردخيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.هوس به مرکز زمين رفت.دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم،اما به ته دريا رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.و ديوانگي مشغول شمردن بود.هفتادونه...هشتاد...هشتادويک...همه پنهان شده بودند ،جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد.نود و پنج...نود و شش...نود و هفت.هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم مي آيم ، دارم مي آيم.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود ، زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته درياچه،هوس در مرکز زمين،يکي يکي همه را پيدا کرد بجز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه کرد،تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي
توانست جايي را ببيند.او کور شده بود.ديوانگي گفت:من چه کردم ، من چه کردم ، چگونه مي توانم تورا درمان کنم عشق پاسخ داد:تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني، راهنماي من شو.
.. و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره کنار اوست.

